وقتی که سر از تخم در آورد با بقیه جوجه ها فرق داشت...از همه زشت تر بود. وقتی به این موضوع پی برد یاد قصه جوجه اردک زشت افتاد که مادرشون وقتی توی تخم بودن واسشون می خوند...به همین دلیل شروع کرد به خودش گرفتن. می گفت من همون جوجه اردک زشتم که بزرگ شد خوشگل میشه...همه طردش کرده بودن اما اون بازم خودشو می گرفت. تا اینکه مدت ها گذشت و اون بزرگ شد... با هیجان به لب برکه رفت و چشماشو باز کرد...یک کلاغ زشت رو دید که بهت زده به او تماشا می کرد...