شعر

**** من سبز ترین واژه ی ملموس غروبم

          کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید....

 

 

**** یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟   سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

         برایش صادقانه می نویسم             برای آنکه باید باشد و نیست....

 

 

**** گفتم که دلم هست به پیش تو گرو      دل باز ده آغاز مکن قصه ای نو

        افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف       گفتا که دلت بجوی و بردارو برو...

 

 

****دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

        باید اول ز تو پرسند که چنین خوب چرایی...

 

 

****دیر گاهی است که تنها شده ام

         قصه غربت غم ها شده ام

         وسعت درد فقط سهم من است

         باز هم قسمت غم ها شده ام

         دگر آئینه ز من بی خبر است

         که اسیر شب یلدا شده ام

         من که بی تاب شقایق بودم

         همدم سردی یخ ها شده ام...

 

 

  

 

****من از چشمان خود آموختم رسم محبت را

        که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید...

 

 

 

 

 

**** همین گناه تو بود؛ ایستاده پر زدنت

هراس داشت زمین از پرنده‌تر شدنت

به کوه می‌برمت تا مگر چو ابراهیم

بیافرینمت از روی پاره های تنت

ولی چه فایده وقتی به سنت دیرین

غریب‌کش شده‌ای لای پرچم وطنت

به خاک می سپرم تا در آخرین لحظات

یواش دست نهد بر جراحت بدنت

شبانه آمده‌اند و لباس دوخته اند

عروس‌های جهان از سپیدی کفنت

که عطر خاطره‌های تو را بیفشانند

اگر به رقص درآیند مثل پیرهنت

به عشوه بر لبشان نام توست  ؛ پاشو ببین

که یکصدا همه نی می‌زنند با دهنت

مسلم فدایی

 

 

 

 

 

 

آنگاه که خدا را می بینی و

بنده ی خدا را نا دیده می گیری

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختیت دعا کنی

به سوی کدام قبله نماز می گزاری

که دیگران نگزارده اند.....

نظرات 1 + ارسال نظر
او 1387/07/19 ساعت 02:16 http://burs.blogsky.com

خیلی خواندن وبلاگت سخت است. یک کم قالبش را ساده تر کن.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد