از بیمارستان مرخص شد. به خونه رسید. صدای زنگ موبایلش بود. باز هم اس ام اس رسیده بود."کجایی ناهید؟چرا جوابمو نمی دی؟ چرا دانشگاه نمی یای...
خودشو باخته بود. نمی خواست به اتیش زندگی اون ، مسعود هم بسوزه. نه تنها اون، هیچ کس نباید می فهمید. تصمیم خودشو گرفته بود. مطمئن بود اگه مسعود بفهمه تنهاش نمیزاره.دوست نداشت اینطوری ببینتش. تصمیم خودشو گرفته بود. می خواست همه چیو تموم کنه.قلبش پر از حسرت بود...حسرت دیدن...حسرت بودن...
گوشیشو گرفت و بهش زنگ زد."مسعود هر چی بین ما بوده دیگه تموم شده.من هیچ احساسی نسبت بهت ندارم.دیگه نمی خوام ببینمت...دیگه به من زنگ نزن..."بعدش قطع کرد.مسعود بهت زده به گوشی تلفن نگاه می کرد.تمام وجودش فکر شد. چی شده که ناهید این قدر سنگ دل شده؟؟؟؟؟نه داره شوخی میکنه.زنگ زد ناهید ریجکت میکرد.ودر نهایت خاموش کرد.تمام وجود مسعود پر از ترس شد.دوستش داشت. نمی تونست باور کنه...
چند روز گوشی ناهید خاموش بود.بعد از اون که ناهید گوشیو روشن کرد پر از اس ام اس های مسعود بود،همه رو نخونده پاک کرد.مسعود دوباره بهش زنگ زد. ناهید گوشیو برداشت و یک دعوای لفظی مسعود گفت"حتما یکی دیگرو پیدا کردی؟" ناهید در اوج عصبانیت گفت"آره یکی بهتر و خیلی قشنگ تر از تو" و گوشیو گذاشت. عشقی که تو قلب مسعود بود داشت به تنفر تبدیل میشددیگه کم کم فراموشش کرد...
مسعود دیگه اونو فراموش کرده بود. خیلی دلش میخواست بدونه اون کیه که این قدر ناهید دوستش داره.
یک روز تصمیم گرفت که به روستای محل زندگی ناهید بره. نزدیکیای شهر بود فقط اسم روستارو بلد بود. به روستا رسید. بیشتر شبیه شهر شده بود تا روستا. از یکی از اهالی پرسید ولی اون نمی شناختش. جلوتر دوباره از یکی سوال کرد از یک مغازه دار که قدیمی هم بود. مغازه دار از مسعود پرسید چیکارش داری؟ مسعود گفت از طرف دانشگاه یه نامه براش آوردم. مغازه دار بهش گفت که دیر اومده، براش تعریف کرد که اون سرطان داشته حدود 2-3 ماه گذشته جوابش کردن و ناهید هم تا اون روز نمی دونست و الان یه هفته است که فوت کرده. مسعود آدرس مزارو ازش گرفت. به مزار رفت. مسعود نشست و آروم آروم گریه کرد. شرمنده بود. شرمنده تمام فکرهای بدی که در مورد صداقت و درستی عشق ناهید کرده بود. فهمید که ناهید اونو حتی بیشتر از خودش دوست داشت...
از اون روز به بعد کسی مسعود رو ندید.... .