یک زمان مردم دنیا دلشان درد نداشت
هیچ کس دغدغه آنچه که میکرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
رفیق نیمه راهی،به خدا غرق گناهی
دیگه چاره ای نداری،میدونم در اشتباهی
تو دلم جایی نداری،تو که معرفت نداشتی
منو از ریشه سوزوندی،دلمو تنها گذاشتی
تو دروغ گفتی همیشه،تو وفا سرت نمی شه
عادتت بوده همیشه،بزنی تیشه به ریشه
برو از شهرو دیارم،دست بکش ز روزگارم
به خدا قسم که دیگه،با تو هیچ کاری ندارم
دیدی دلم شکست؟
دیدی چینی اصل قلب خویش
سپردم به دست های خواهشت...
دیدی چه بی حواس
پایت به سنگ خورد...
افتاد بر زمین...
شکست...
دیدی چه بی صدا دلم شکست؟
دیدی حدیث عشق و جنونت فسانه بود؟
دیدی عاشقانه هایت فقط یک بهانه بود؟
دیدی عشق پاک من برایت بهانه بود؟
و کلام نگاهت برایم چه بیگانه بود؟
آدما از آدما دلگیر میشن
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما رو عشقشون پا میزارن
آدما آدمو تنها میزارن
این شعرو از یکی از ترانه های گوگوش گرفتم. البته از گوگوش خوشم نمیاد،تفریحی گوش کردم.
دست از سر ما بردار، کنار تونمی مونم
یه روز می گفتم عاشقم ، اما دیگه نمی تونم
تقصیر هیچکس دیگه نیست ، قصه ی ما تموم شده
حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده
دروغ می گفتی که برم، از بی کسی دق می کنی
اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی
یادم می افته لحظه ای، که دست تو رو شد برام
قسم می خوردی پیش من،که جزتوعشقی نمیخوام
دست خودم نیست که دیگه ،هیچکسو باور ندارم
این چیزا تقصیر توه، تلافیشو در میارم
منبع این شعرو نمی دونم، شرمنده.
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
در حضورخارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
می شود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده، بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از"کاش می شد" هم نبود
هر چه بود احساس بود وعشق بود و یاس بود
اگه می گفتی می خوامت، آسموت ابری نمی شد
تنگ بلور ماهیا، ظرف اسیری نمی شد
اگه می گفتی می خوامت،دلم دیگه غصه نداشت
شب چشام خوابش می برد، نیازی به قصه نداشت
اگه می گفتی می خوامت، شعرام غم انگیز نمی شد
این دل شاعرم دیگه، مهمون پاییز نمی شد
اگه می گفتی می خوامت، خاطره ها رنگی می شد
سیاه سفید یا خط خطی، هیچ دلی سنگی نمی شد
اگه می گفتی می خوامت، تو دنیا چیزی کم نبود
رو خاطرات خوبمون، هاشوره زرد غم نبود
اگه می گفتی می خوامت ... حیف نشد بگی آره
حیف نشد قصه ما تو قصه ها یه ستاره
نویسندش یادم نمیاد ولی از مجله گرفتمش